سلام بر کبوتران خونين بال هشت سال دفاع مقدس
سلام بر ياران خمينی کبير
يه بار ديگه شهرمنون بوی کربلا پيچيد.به جای بوی گناه و عصيان و...محله ما هم که دو شهيد بزرگوار آن را عطر بخشيدند در عصر اربعين ديدنی شده بود. در ميدانی که شايد مدتها بود که نامی از شهيد نمی آمد و اگر می آمد گوينده اش با تمسخر مواجه می شد.اما شهدا مارا يای کردند. شهدا مارا به مهمانی فرا خواندند.وشهدا مارو به نوکری قبول کردند و ساعاتی در خدمتشون بوديم.نمی دونم اسم حالشو چی بزارم.بذاريد از لحظه اول بگم.وقتی رفتيم معراج برای تحويل دو پيکر.به رفيقم گفتم اميد از بين اين همه گل چه جوری دوتا گل رو جدا کنيم.از همون لحظه اول فکر آخرش بودم .چه جوری اينها رو برگردونيم.با چه دلی. همه چيز رو خود شهدا حل کردند و اگر کم و کثری تو برنامه بود تقصير مابود.به هر حال دو گل تحويل گرفتيم و برديم.بميرم برا غريبيشون و قريبيشون.شهدا رو برديم توي محل .اصلا فكر نمي كرديم اينقدر جمعيت بياد.بدون هيچ اعلامي .بدون هيچ تبليغي.فقط بچه ها يك ساعت قبل مراسم با ماشين توي خيابان اعلام كرده بودند.چه بوئي مي اومد.بوي ياس.بوي كربلا.....كربلائي شهدايند و بس.
رفتيم داخل مسجد و......زيارت عاشورا......نماز شهدا.....نماز مغرب و عشاء و بعد تشييع پيكر در محل و بعد رفتيم به هيئت.....دوباره زيارت عاشورا(آخه اونها عاشورائي بودند).... وبعد اطعام و .....همه رفتند ما مانديم . بقض در گلو ....چه طور اينها رو برگدونيم.....چه طور با اينها وداع كنيم ....از همون اول به بچه ها گفتم مي خوايد گريه كنيد گريه كنيد ولي بهشون دل نبنديد چون تا ۲ ساعت از پيشمون مي رن.اينها پيش ما بهشون بد مي گذره .بايد برن پيش رفيقاشون.ما بديم .اينها پيش ما معذبند.هر طوري بود رفتيم معراج.....رفتني داخل آمبولانس بوي خوبي مي اومد كيف مي كردي ولي وقتي شهدا رو تحويل داديم به زور توي آبولانس نشسته بوديم از بس كه بوي بد توي آمبولامنس مي آومد.شهدا رو برديم داخل سالن گفتم بياين بيان رفيقاتونو آورديم. جاشون هنوز خالي بود.رفتم نزديك سردخونه معراج ديدم داره بوئي مي آد ......در رو باز كردم.....ديدم يه تابوت اونجاست ....سربازه اومد و منو كشيد كنار...از ش پرسيدم : به بدن گوشت بوه : جواب نداد....گفتم بدنش سالم بوده ....با يه حالي رفت.....
دلم نمي اومد كه برم.هي مي گفت آقا ساعت ۱ شبه بفرمائيد.رفتم شناسنامه رو گرفتم .اومدم برم.تا دم در رفتم و لي برگشتم توي سالن.گفتم ببخشيد همين از دستمون بر مي آومد...........بيرونم كردند.