کاروان خدا رسيد... حاجی کربلا رسيد...

اين زمين آشنا بود..پرغم و پر بلا بود...سرزمين بلا بود...

ساقی ام را خبر کنيد...خيمه ها را به پاکنيد...

ياری خواهرم کنيد....يادی از مادرم کنيد...دخترم را کمک کنيد...

 

فقط يه چيز می گم تا عاشورا و ان هم چيزی ست که وقتی يک صاحب نفس در مجلسی گفت سه چهار نفر بيهوش شدند.نمی دونم ايا بايد بگم يا نه...

وقتی اباعبدلله وارد سرزمين کربلا شدند، فرمودند صاحبان اين سرزمين کيستند.آنها را طلبيدند و پول زيادی به آنها دادند و زمين را خريدند.آن وقت دو وصيت نمودند حضرت :

۱) روز دوازدهم محرم به اينجا بيائيد و بدنهای شهدای اين کاروان را به خاک بسپاريد.

۲) هر کسی زائر اين سرزمين بود تا سه شبانه روز از او مهمان نوازی کنيد.