یک دل نوشته که توی آف دیدم:
بانو! چقدر خوب كه تو هستي! چقدر خوب كه تو هستي تا هرگاه دلم از پيچ و خمهاي اين كوچه تاريك ميلرزد، تا هرگاه دلم پناه چادر بانوي هجده سالهاي را آرزو ميكند و نشاني نمييابد، تا دخيلبند آستانش شود، تا هرگاه دلم هواي بارانهاي بيامان مقابل پنجره فولاد را ميكند و پايي براي رفتن نيست، تو را بيابم تا همه بيتابيهاي دخترانهام را براي ياسهاي سپيد دامنت ببارم.
چقدر خوب كه تو هستي و اين آرامش؛ كه بانويي هست تا در ازدحام رنگها بتواني چادرت را به چادرش گره بزني و از او بخواهي كه دامن تو هم مثل دامن او بيرنگ باشد و بيرنگ بماند.
چقدر خوب كه تو هستي تا هر وقت عروسكهاي زمانه چشمم را پر ميكنند، يك نگاه به گنبد طلاييات يادم بيندازد كه نيامدهام تا عروسك باشم! آمدهام كه چون تو باشم؛ معصومهاي كه بزرگ بود و وسيع بود و سربهزير و سخت!