§         تب کرده بود، خودش می گفت دارد می رود، بعضی از صحابه آمده بودند عیادت!

فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا نامه ای بنویسم، بلکه گمراه نشوید.

یکی گفت: پبامبر (ص) تب کرده !! و هذیان می گوید! قرآن برای ما کافی ست! * و نگذاشت قلم و کاغذ بیاورند. می ترسید سند  رسوایی بشود برای بعضی ها!

* گویا قرآن را نخوانده بود که می فرماید : وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ ( نجم-3)

§         حالش خیلی بد بود. گفت برادرم را بگویید بیاید.

همه فهمیدند علی را می گوید. به علی(ع) گفت کمک کند تا بلند شود. علی(ع) سر محمد(ص) را گرفت و بلندش کرد تا بنشیند. نشسته بود و سرش در آغوش علی(ع) بود که رفت . . .

·         جسورانه پرسید: چرا با معاویه صلح کردی؟ای مذل المومنین!!

فرمود: "صلح کردم چون یار وفادار نداشتم. و اگر می جنگیدم همه در جنگ کسته می شدند."

تازه فهمید آنچه پیامبر(ص) فرموده بود: می رسد روزی که حسن(ع)، پسرم، جان دو گروه را نجات خواهد داد"

هم جان فریب خوردگان معاویه و هم جان شیعیان را...

·         باور کردنی نبود. وقتی شهید شد، خیلی ها برایش گریه می کردند. حتی برخی از دشمنانش، مثل مروان بن حکم!همان کسی که پیامبر(ص) معرفی اش کرده بود: " هو ملعون بن ملعون" باور کردنی نبود....