او عبد کریم بود و تا حق پر زد       آتش به سرای دیده های تر زد

   شد آب میان روضه داغ  عطش      تا لب، به می سرخ علی اصغر زد

*حاج آقا خیلی مقید به نماز جماعت بودند. ساده زیست، به دور از هرگونه تجملات به طوری که منزل را در میدان هروی برای ایشان تهیه کرده بودند و لی ایشان از رفتن به آنجا امتناع می ورزیدند وبعدها به دستور پزشک رتند.

*بسیار علاقمند به روضه حضرت سید الشهداء بودند؛ خصوصا حضرت علی اصغر(ع)!!

به طوری که در یکی از ایام محرم،روضه در مسجد بر قرار بود و حال حاج آقا مساعد نبود.نزدیکان ایشان وسیله محیا کردند تا ایشون رو به منزل ببرند.اما حاج آقا نمی رفتند. عرض کردند: حال شما خراب است، باید تشریف ببرید.ایشون فرمودند: من از حضرت زهرا(س) خجالت می کشم!! وسط روضه چه طور بروم منزل؟!!

* شبهای قدر خیلی خیلی سفارش می کردند به روضه حضرت علی اصغر(ع)،همیشه بعد از سخنرانی شب قدر حتما به ایشون متوسل می شدند.

ایشون می فرمودند: مشکلی داشتم،در عالم خواب بهم گفتند روضه علی اصغر(ع) رو بخون، حاجتت روا می شه! گفتم چشم، فردا می رم امامزاده اسماعیل  می گم روضه خون برام روضه ایشون رو بخونه. (حاج آقا اینجا بغضشون می گرفت) در همین حال دیدم یه قنداقه ای رو به من نشون دادند، فرمودند: خودت روضه بخون و حاج اقا می خوند: أما تَرَونَهُ کَیفَ یَتَلَظّی؟!!

*حاج اقا به دلیل بیماری و دستوران پزشکان برای سکونت به یک جای خوش آب و هوا تشریف برده بودند. بعد دوباره برگشتند تهران. می فرمودند: به من گفته اند برو همون منزل خودت،ما ضررش رو از تو برداشتیم.

*بارها شده بود که من و خیلی از کسانی که از محضر ایشون استفاده می کردند، با سوال یا سوالاتی وارد مجلس می شدیم و ایشون در حین صحبت کردن به سوالاتی که توی اذهان ما بود پاسخ می دادند.

* یادمه یه فردی نسبت به مقام معظم رهبری حرف نا مناسبی زد. ما خیلی ناراحت شدیم و برای ابراز ناراحتی و اعتراض خدمت آیت الله حق شناس رسیدیم. همینکه ما وارد شدیم و هنوز کلمه در این رابطه صحبت نکرده بودیم که ایشون فرمودند:

آقای خامنه ای مثل پدر هستند، و پدر از فرزند خودش گذشت می کنه

*حاج اقا می فرمودند: محرم، درس تعطیله!! فقط عزاداری!!

ایشون می فرمودند: یکی از روزهای ماه محرم چفت درب حجره رو که در طبقه دوم قرار داشت رو بسته بودم و داخل حجره مشغول مطالعه برای مباحثه بودم.چشمام روی هم رفت. در عالم خواب وبیداری دیدم دیوار اتاق شکافته شد. چند بانوی مجلّله وارد شدند. یکی از آن بزرگواران من رو به اسم صدا کردند. گفتند: چه می کنی؟ عرض کردم: برای مباحثه، مطالعه می کنم.

بعد فرموند: مگر نمی دونی محرمه؟ چرا در عزای برادر من شرکت نمی کنی؟!!

عرض کردم: بعد از مباحثه می رم.

فرمودند: نه. همین الان باید بری

کوزه ای خالی داخل اتاق داشتم، پر از آب شد، چفت در باز شد و دیدم زمین به بالا آمد و همتراز حجره شد، حضرت پا روی زمین گذاشتند و رفتند...

*حاج اقا این بیت رو زیاد می خوندند:

جوهر خویش را هویدا کن... کمال این است و بس!!!

خویش را در خویش پیدا کن... کمال این است و بس!!!

*از حاج اقا یاد گرفته بودیم همینطوری وارد حرم( اهل بیت) نشیم. قبلش خودسازی و مراقبت بیشتری می کردیم و با ادب و احترام، خضوع و خشوع شرف یاب می شدیم.

*همیشه سرشان پائین بود. اگه یک بار در چشم ما نگاه می کردند، کلی لذت می بردیم.

* هر پولی را برای طلبه ها قبول نمی کردند و تقوا را خیلی رعایت می کردند. به طلبه ها می فرمودند: بیشتر عزت نفس داشته باشید، امام زمان(عج) امورات شما را می گرداند.

*هدف و انگیزه طلبگی من حاج اقا بود. انقدر ایشان جذاب و دانشین بودند که بازار پارچه فروش ها رو رها کردم و طلبه شدم.

        نثار روحشان و ارواح تمامی علما و خدمتگزاران به اسلام

                  فاتحه و صلواتی قرائت فرمائید. التماس دعا...