اميرم...... ببينم من ضريحت رو ميميرم

اميرم...... بيام پيشت نجف حاجت می گيرم

اميرم...... تو وادی السلام آرووم می گيرم

اميرم...... جلو پات جون بدم حاجت ميگيرم

اين زبان حال يکی ديگر از بهترن دوستانم که به آرزويش رسيد و مارا سوزاند بود. غريبانه ، بالبان تشنه و در کنار ضريج اربابش خونين جان خود را تقديم او کرد.

رفيقان می روند نوبيت به نوبت............خوش آن روزی که نوبت بر آيد

همه رفتند و تنها مانده ام .........ز جمع مشتاقان جا مانده ام

امير المومنين يا شاه مردان.........شهادت را نصيب ما بگردان

دعام کنيد که من هم به آرزوم برسم. يا علی