با عرض تسليت به محضر مبارک امام زمان ومقام معظم رهبری و سادات گرامی و عذرخواهی از آن بزرگواران

داداش حسن...می گی چرا مامان جونم حالش بده؟

راسته می گن... تو کوه ها مغيره مادرو زده؟

راسته می گن...به دستای بابا طناب و ريسمونه؟

من اينو باور ندارم، آخه بابام پهلونه

داداش جونم...توروخدا...خونها ،چيه رو ميخ در؟

مگه مامان کجا می ره، همش می گی ...منم ببر

مگه مامان چند سالشه، که دست به پهلو می گيره؟

چيه زنا ميگن ...فاطمه داره می ميره؟

می شه جوابمو بدی؟....تابوت چيه ؟ داداش حسن؟

آخه يه روز مادر می گفت: علی بسازش واسه من

کفن چيه داداش حسن؟ که مادرم می گفت به من...

يه روزی تو کرب و بلا،حسين می مونه بی کفن

همش می گه دخترکم،زينب ناز و قهرمون

داداش حسين تنها می شه، تا قتلگاه پيشش بمون

اين قتله گاه مگه کجاست؟تا اسمش رو زبون می آد

اشک مامان جاری می شه،زار مس نه خيلی زياد

نيزه چيه؟سنان چيه؟کعب نی و کمون چيه؟

اين شمر بی حيا ،که مادر می گه از اون،کيه؟

همش می گه زينب من، اسير می شی تو شهر شام

خاکستر و سنگ می ريزن، روی سرت از بالا بام

ولی خدا خوب می دونه، که زينب از بچگی هاش

آرزوشه يه روز بشه،فدائی حسين،داداش

منم مثل مادر جونم،ذکرم اينه باشور و شين

غريب مادر حسنم، عزيز خواهر يا حسين