يه شهری بود خيلی خوش آب و هوا و زيبا.هر کسی وارد اون می شد عرق در شادی و سرور می شد تا جائی که اسمش رو  توی عرب« سرّ من رءاه» گذاشتن.يعنی هر کسی اون رو می بينه مسرور می شه.بعد تاريخ قضيه رو عوض کرد.يه زمانی شد که هر وقت يادی از اون شهر می شد و کسی وارد اون شهر می شد غم واندوه تمام وجودش رو می گرفت.آره آخه توی اون شهر يه عزيزی از دست رفته بود، بهانه خلقت از دست رفته بود، ديگه برکت از اون شهر گرفته شد.ديگه از اون موقع به بعد بهش گفتن : «ساء من رءاه»يعنی هر کی اونو ميبينه اندوهگين ميشه .بعد معروف شد به سامرّاء .

حالا يه بار ديگه مصيبت تکرار شد.يه زمانی وقتی قوم صالح ناقه رو کشتن عذاب خدا وارد شد و همه رو هلاک کرد.نمی دونم روی چه حکمتيه که خداوند اين نانجيب هارو به سزای اعمالشون نمی رسونه.ان الساعه قريب...قيامت نزديکه...