حاج جعفر از بچه هاي قديم جنگ و تفحصه.مردي بي ريا و بي آلايش، با لهجه زيباي کردي . خيلي خونگرم و مهربون.روز اولي که رفتم پيشش همچنان تحويلم گرفت گوئي که چند ساله با هم رفيقيم.توي اين مدتي که باهاش بودم خيلي چيزها ازش ياد گرفتم. خيلي خاطره ها بود از معراج شهدا و از خادمي شهدا.از تفحص برون مرزي و گرفتاري هائي که با بعثي هاي ملعون داشت.از شبهاي با شهدا و تنهائي ها.از قرار با عشاير و از بازديد خانواده ها و کاروانها...گله مي کرد از بعضي ها که يه خاطره هاي بي خود و  الکي رو نقل ميکنن.مثلا مي گن بچه هاي تفحص کبوتر مي فرستن هر جا نوک بزنه ميگردن و شهيد پيدا مي کنن.خيلي شاکي بود.
مي گفت 26 بهمن ماه با دو تا از بچه ها بعد از کلي تفحص و جستجو دو تا پيکر شهيد رو پيدا کرديم. يکي گمنام و ديگري به نام کريم نصيري. پيکرها رو برديم بيت الزهرا(س)"معراج مقر شرهاني" . پلاک شهيد نصيري رو گذاشتم توي جيبم براي استعلام.رفتم خونه.مهمون داشتيم.پسرعموم(شايدم برادرش بود اشتباه از منه) خونمون بود.همسر تحصيلکرده اي داره.هميشه ازم جويا مي شد که شهيد پيدا کرديد يا نه و... اون روزم پرسيد .گفتم چرا. اتفاقا اين پلاکشه! تا اسم شهيد رو ديد(بعضي از پلاکها اسم شهيد هم روش هک شده) متعجب گفت: اين اسم برام اشناست.از شوهرم بپرسيد! دو سه روز پيش خواب ديدم . يه شهيد روش رو بهم کرده بود و باهام صحبت مي کرد خودشو با اين نام معرفي کرد. يک شهيد ديگه هم بود که پشتش رو بهم کرده بود.گفتم: چرا ايشون پشتش روبه من کرده؟ گفت: اين از شرايط امروز جامعه ناراحته.از عملکردها ناراحته.اين سه ماهه ديگه به دنيا مي آد!!!.
گذشت يه روز با حاج محمود و يکي ديگه از بچه داشتيم مي رفتيم براي قرار با عشاير.رفتيم سراغش نبود.پرسون پسرون مارو هدايت کردن به سمتش. وقتي رسيديم ديديم که اونها يکي ديگه رو اشتباهي بهمون معرفي کردن که هم اسم اونه. ديگه دير وقت شدهبود. بايد دست خالي برمي گشتيم مقر. حاج محمودگفت: جعفر ! اون دو تا شهيدي که چند وقت پيش پيدا کرديد که يکيشون گمنام بود همين دور و بر بود؟گفتم آره. گفت : بريم شايد يه نشوني چيزي ازش پيدا کرديم.گفتم باشه ولي من خوب گشتم چيزي نبود ها.حاجي گفت: حالا بريم شايد يه فرجي شد.گفتم باشه. همين بقله بريم.رفتيم.من جلو مي رفتم و بچه ها پشت سرم تا مقتل شهدا رو نشون بدم. تا رسيديم به مقتل اون دو بزرگوارديدم از مقتل اون شهيد گمنام يه پارچه اي زده بيرون.خدايا ماکه خوب اينجاها روگشته بوديم. پارچه رو در آوردم ديدم سر جيب پيراهنشه.يه دفعه لاي پارچه باز شد.الله اکبر . ديدم نوشته: نام :محمد صادق نام خانوادگی: صداقت آدرس:آمل ....درست سوم چهارم خرداد ماه بود يعني بعد از سه ماه از پيداشدن پيکر ها.

ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون

التماس دعا....الله معجل لوليک الفرج و اجعلنی من انصاره و اعوانه و....الرزقنی توفيق جهاد و شهاده فی سبيلک