يه نفر حضرت عذرائيل(عليه الرحمه) رو زيارت کرد، يه قول ازش گرفت.گفت قبل از اينکه بخوای جون منو بگيری، به من هشدار بده من خودمو اماده کنم. حضرت عذرائيل(عليه الرحمه) قبول کرد...

يه روز حضرت عذرائيل(عليه الرحمه) اومد پيش اين بنده خدا و خواست روحش رو قبض کنه، طرف شاکی شد! گفت:‌بابا تو به من قول دادی منو خبرم کنی! پس چی شد قولت؟ من که هنوز کارامو نکردم. وصيتمو نکردم. حلاليت نگرفتم. بدهی هامو ندادم.. توبه نکردم ...

حضرت عذرائيل(عليه الرحمه) بهش فرمود: چرا من چندين بار بهت گوشزد کردم. مرگ بابات يادت رفته؟ مرگ خالت؟ مرگ فلانی یادته؟

رفيق!!! مرگ...يادته؟