﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>محب فاطمه(س) اهل ولایم...همیشه تشنه کرببلایم</title>
    <description>mohebefatemeh's description</description>
    <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محب فاطمه(سلام الله علیها)</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 20 Aug 2011 12:19:03 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>شب قدر است و من قدری ندارم...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/6848_1il92cJl.jpg" alt="" width="256" height="183" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باز دلم آمده در پیچ و تاب&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;انقلب ینقلب انقلاب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; همچو گیاه لب آب روان&lt;br /&gt; اضطرب یضطرب اضطراب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; آتش عشق است که در اصل و فرع&lt;br /&gt; التهب یلتهب التهاب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; نور خداییست که در شرق و غرب&lt;br /&gt; انشعب ینشعب انشعاب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; آب حیاتست که در جزء و کل&lt;br /&gt; انسحب ینسحب انسحاب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; شک که دل موهبت عشق را&lt;br /&gt; اتهب یتهب اتهاب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; از سر شوق است که اشک بصر&lt;br /&gt; انحلب ینحلب انحلاب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; صنع نگارم بنگر بى حجاب&lt;br /&gt; احتجب یحتجب احتجاب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; سر قدر از دل بى قدر دون&lt;br /&gt; اغترب یغترب اغتراب&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; آمُلیا موعد پیک اجل&lt;br /&gt; اقترب یقترب اقتراب&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برگرفته از کتاب &amp;laquo; نامه های عرفانی&amp;raquo; علامه حسن زاده آملی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برای سلامتی وجود نازنین این عارف ربانی با بصیرت امشب دعا کنید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/155</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=7570537</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-7570537</guid>
      <pubDate>Sat, 20 Aug 2011 12:19:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>للَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَکُنْ قَدْ غَفَرْتَ لَنَا فِی مَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ فَاغ</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;سخنانی از آیت الله العظمی مجتبی تهرانی&amp;nbsp;درباره فضیلت ماه شعبان:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رُوِیَ عَنْ ابی الحَسن الرِّضا(علیه السلام) قال: قال رسُول الله (صلّی الله علیه و آله وسلّم): رَجَبٌ شَهْرُ اللَّهِ الْأَصَبُّ وَ شَهْرُ شَعْبَانَ تَتَشَعَّبُ فِیهِ الْخَیْرَاتُ وَ فِی أَوَّلِ یَوْمٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ تُغَلُّ الْمَرَدَةُ مِنَ الشَّیَاطِینِ وَ یُغْفَرُ فِی کُلِّ لَیْلَةٍ لِسَبْعِینَ أَلْفاً. ترجمه حدیث: از حضرت علی بن موسی&amp;rlm;الرضا (علیه السلام) روایت شده که فرمودند: پیغمبر اکرم(صلّی&amp;rlm;الله&amp;rlm;علیه&amp;rlm;وآله&amp;rlm;وسلّم) فرموده است ماه رجب ماه خداوند است که رحمت الهی در آن ریزش می&amp;zwnj;کند؛ و ماه شعبان ماهی است که در آن خیرات منشعب و پراکنده می&amp;zwnj;شود و شیوع می&amp;zwnj;یابد؛ و در روز اوّل ماه رمضان شیاطین در غل و زنجیر کشیده می&amp;zwnj;شوند و در هر شب ماه مبارک رمضان هفتاد هزار نفر از بندگان (گناهکار) خدا آمرزیده می&amp;zwnj;شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شرح حدیث:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امام هشتم (علیه السلام) از رسول خدا نقل کردند...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: 'andale mono', times; font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;که آن حضرت فرمودند: ماه رجب ماه خدا است، که در آن رحمت الهی بر بندگانش ریزش می&amp;zwnj;کند. و ماه شعبان ماهی است که خیرات در آن پراکنده می&amp;rlm;شود. و در اوّلین روز ماه مبارک رمضان، گمراه&amp;rlm;کنندگان از شیاطین &amp;zwnj;به غل و زنجیر بسته می&amp;zwnj;شوند. مغلول کردن یعنی قفل زدن. خداوند گمراه&amp;rlm;کنندگان از شیاطین را مهار می&amp;zwnj;کند. یعنی خداوند جلوی مانع ایجاد کردن شیاطین را در ماه مبارک رمضان می&amp;zwnj;گیرد. این برای روز بود. در شب چطور؟ خداوند هر شب هفتاد هزار نفر را مورد آمرزش قرار می&amp;zwnj;دهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'andale mono', times; font-size: medium;"&gt;این سه ماه رجب، &amp;zwnj;شعبان و &amp;zwnj;رمضان مورد عنایت الهی هستند. به حسب ظاهر ما در آخرین لحظات ماه شعبان هستیم. روایت معروف دیگری از امام هشتم(علیه&amp;rlm;السلام) است&amp;nbsp; که دارد اباصلت در آخرین جمعه ماه شعبان، می&amp;zwnj;رود خدمت حضرت امام رضا(علیه السلام). حضرت ابتدا به او می&amp;zwnj;فرماید: اى اباصلت ماه شعبان بیشترش گذشت و این جمعه آخر آن است، پس آنچه از اعمال خیر که در این ماه در انجام آن کوتاهى کرده&amp;rlm;اى در این چند روزى که باقى مانده تدارک کن، و بر تو باد به انجام آنچه به حال تو مفید است و ترک آنچه براى تو فایده&amp;rlm;اى ندارد، و دعا و استغفار و تلاوت قرآن را افزون کن، و از گناهان و نافرمانی&amp;zwnj;هایت به&amp;rlm;سوى خدا بازگرد و توبه نما، تا این ماه خدا به تو رو کرده باشد در حالى که تو با خدایت- عزّوجلّ- اخلاص ورزیده باشى، و امانتى بر گردن خود باقى مگذار مگر آنکه آن را ادا کنى، و نیز در دلت کینه هیچ مؤمنى نباشد مگر اینکه آن را از دل بیرون کنى، و هیچ گناهى را که مرتکب بوده&amp;rlm;اى وامگذار مگر آنکه آن را رها کرده و از آن دورى گزینى، و از خداوند پروا داشته باش، و در امور نهان و آشکارت بر او توکّل و اعتماد کن، و هر کس بر خدا توکّل کند همانا خداوند او را کافى است، زیرا خداوند کار خود را به انجام می&amp;zwnj;رساند، و براى هر چیز اندازه&amp;rlm;اى قرار داده است، و در باقی&amp;rlm;مانده این ماه زیاد این ذکر را بگو: &amp;laquo;اللّهم إن لم تکن قد غفرت لنا فی ما مضى من شعبان فاغفر لنا فیما بقی منه&amp;raquo;. (یعنى: پروردگارا! اگر تاکنون در این ماه ما را نبخشیده&amp;rlm;اى، پس از تو می-خواهیم که در باقیمانده این ماه ما را ببخشى و بیامرزى). زیرا خداوند تبارک و تعالى در این ماه مردم بسیارى را به جهت احترام ماه مبارک رمضان از آتش آزاد مى&amp;rlm;کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'andale mono', times; font-size: medium;"&gt;حضرت به او گوش&amp;rlm;زد می&amp;zwnj;کند که این ماه شعبان این همه برکات داشت، و چه بسا تو از آن غفلت کرده باشی. بیا از بقیه&amp;rlm;ای که از ماه شعبان مانده است استفاده کن. در مابقی ماه شعبان کوتاهی&amp;rlm;ات را جبران کن. بعد هم فرموده: &amp;laquo;وَ أَکْثِرْ مِنَ الدُّعَاءِ وَ الِاسْتِغْفَارِ وَ تِلَاوَةِ الْقُرْآنِ&amp;raquo;. دعا، استغفار و تلاوت قرآن را زیاد انجام بده. این همانی است که پیغمبر اکرم فرمود: &amp;laquo;وَ شَهْرُ شَعْبَانَ تَتَشَعَّبُ فِیهِ الْخَیْرَاتُ&amp;raquo;؛ خدا خیرات را در ماه شعبان برای امتش پراکنده می&amp;zwnj;کند. بیا فکر کن ببین در این ماه چه&amp;rlm;قدر از این خیرات نصیب تو شده است؟ من حرفم این است. امام هشتم(علیه&amp;rlm;السلام) می&amp;zwnj;گوید خیلی از خیرات را از دست دادی؛ پس بیا در این بقیه ماه شعبان جبران کن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'andale mono', times; font-size: medium;"&gt;دست آخر هم &amp;zwnj;می&amp;zwnj;فرماید زیاد این دعا را در مابقی ماه شعبان زیاد بگو: &amp;laquo;اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَکُنْ قَدْ غَفَرْتَ لَنَا فِی مَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْهُ&amp;raquo;؛ خدایا اگر در آنچه از ماه شعبان گذشت من را مورد مغفرتت قرار ندادی، &amp;zwnj;در این مابقی&amp;rlm;اش من را مورد آمرزش قرار بده. چرا باید این کار را بکنی؟ برای اینکه خودت را خالص کنی، &amp;zwnj;پاک کنی، &amp;zwnj;تر و تمیز کنی؛ چون می خواهی وارد بشوی در ماه رمضان. ماه رمضان ماه ضیافت الهی است. خدا تو را دعوتت کرده، &amp;zwnj;می&amp;zwnj;خواهی بروی سر سفره&amp;rlm;اش بنشینی، &amp;zwnj;پس خودت را تطهیر کن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: 'andale mono', times; font-size: medium;"&gt;انسان وقتی می&amp;zwnj;خواهد برود مهمانی چه&amp;rlm;کار می&amp;zwnj;کند؟ خودش را تر و تمیز می&amp;zwnj;کند. اینجا میزبان خداست،&amp;zwnj; میهمان عبد است. باید عبد تطهیر و تزکیه کند. و آن تزکیه هم، &amp;zwnj;تزکیه نفس و درونی است. در این روایت هم امام هشتم (علیه السلام) فرمود که اگر عداوتی از کسی در دلت هست بیرون کن. همه اینها جنبه&amp;zwnj;های درونی دارد. لذا می&amp;zwnj;خواستم به دوستان سفارش کنم، این چند لحظه&amp;rlm;ای که از ماه شعبان باقی مانده این دعا را زیاد تکرار کنید. همین&amp;rlm;طور که داری از اینجا می&amp;zwnj;روی بر این ذکر مداومت کن و بگو: &amp;laquo;اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَکُنْ قَدْ غَفَرْتَ لَنَا فِی مَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْهُ&amp;raquo;. تا شب نشده این را پشت سر هم بگو. شاید ان&amp;rlm;شاءالله خدا عنایتی کند و با یک روح باصفا و تطهیر شده و تزکیه شده، وارد ماه مبارک رمضان شوی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/154</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=7357065</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-7357065</guid>
      <pubDate>Mon, 25 Jul 2011 11:11:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همه چیز درباره مشایی!!</title>
      <description>&lt;p&gt;مشایی کیست؟&lt;br /&gt;تفکراتش چیست؟&lt;br /&gt;آیا جریان انحرافی ارتباطی با او دارد؟&lt;br /&gt;آیا او با اجنه در ارتباط است؟&lt;br /&gt;لیدر فکری مشایی کیست؟&lt;br /&gt;آیا آقای علی یعقوبی را می شناسید؟&lt;br /&gt;چرا علما با او مخالفند؟&lt;br /&gt;جریان انحرافی از کجا شروع شد؟&lt;br /&gt;آیا مشایی ماسون است (در لژ فراماسونری عضو است؟)&lt;br /&gt;چرا دکتر احمدی نژاد اینقدر مطیع مشایی است؟&lt;br /&gt;آیا دکتر سِحر شده؟&lt;br /&gt;اصلا سِحر کردن واقعیت دارد؟&lt;br /&gt;شاید این سوالات و ده ها سوال دیگر ذهن شما را مشغول کرده باشد. برای یافتن جواب این سوالات پیشنهاد می کنم فایل صوتی زیر را که سخنرانی حجه الاسلام دکتر&amp;nbsp;نبویان عضو هیئت علمی موسسه امام خمینی ( به تولیت حضرت آیت الله مصباح یزدی) است را دانلود نموده و &lt;span style="background-color: #ffff00;"&gt;با توجه&lt;/span&gt; گوش کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جهت سهولت امر فایل ورد سخنرانی نیز تهیه شده که نقدیم میشه. لطفا جهت دانلود با موس راست کلیک کرده و سپس گزینه save link as را انتخاب کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a title="سخنرانی دکتر حجه الاسلام نبویان در مورد مشایی &amp;ndash; متن" href="http://www.ammarha.com/wp-content/uploads/2011/06/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AD%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C.doc"&gt;متن سخنرانی حجه الاسلام دکتر&amp;nbsp;نبویان&amp;nbsp;171kb&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a title="سخنرانی دکتر حجه الاسلام نبویان در مورد مشایی-صوت" href="http://www.ammarha.com/wp-content/uploads/2011/06/nabaviyan-mashei.mp3" target="_blank"&gt;صوت سخنرانی حجه الاسلام دکتر&amp;nbsp;نبویان &amp;nbsp;12mb&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/153</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=7208506</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-7208506</guid>
      <pubDate>Fri, 01 Jul 2011 09:43:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یا باب الحوائج....</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;منم مظلومه&amp;rlm;اى محنت کشیده&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;ز هجران پدر غربت کشیده&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;گذشته چهارده سال از غریبى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;نبردم از رخ بابا نصیبى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;شدم پیر از غم باب الحوائج&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;که بودم همدم باب الحوائج&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;کسى طاقت ندارد من بگویم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;ز درد دل، ز بُغض در گلویم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;منم دردانه موسى بن جعفر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;منم آئینه زهراى اطهر،اگر چه روى بابا را ندیدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;ولى از ضامن آهو شنیدم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;که بوده پیکرش پر از نشانه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;ز بى رحمى صاحب تازیانه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;شنیدم حرمت او را دریدند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;از این زندان به آن زندان کشیدند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;شنیدم سجده&amp;rlm;اش را مى&amp;rlm;شکستند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;شنیدم بر تنش زنجیر بستند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;شنیدم دانه&amp;rlm;هاى سخت زنجیر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;به روى استخوانش کرده تاثیر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;شنیدم یک یهودى مثل ثانى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;زده سیلى بر او با بد زبانى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;شنیدم ناسزایش بر زبان بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;براى رنج دادن بى امان بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;نفهمیدند بابایم مسیحاست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;مُقَلِّب بر قلوب اهل دنیاست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;هزاران ظلم بر مظلوم کردند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;پدر را عاقبت مسموم کردند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;دلم سوزد که در تشییع پیکر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;نکرده از برایش ناله دختر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;نشد گرمى ببخشم بر عزایش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;کنم گیسو پریشان از برایش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;برایم گفته این رعنا برادر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;نبودى، خوب شد مظلومه خواهر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;و گرنه جان در آنجا مى&amp;rlm;سپردى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;تو جان از داغ بابا مى&amp;rlm;سپردى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;به پیکر مانده بودش پاره رختى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;خودم غسل تنش دادم به سختى&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;خدایا سخت بود این از برایم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;نشد زنجیر از جسمش گشایم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;خدا را شکر بر تقدیر کردم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;کفن بر جسم و بر زنجیر کردم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;در آنجا سینه&amp;rlm;ام را چاک دادم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;عزیزم را به دست خاک دادم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/152</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=7190611</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-7190611</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Jun 2011 09:26:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات خواندنی از دختر امام (ره)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="widows: 2; text-transform: none; text-indent: 0px; border-collapse: separate; font: medium 'Times New Roman'; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px; -webkit-border-horizontal-spacing: 0px; -webkit-border-vertical-spacing: 0px; -webkit-text-decorations-in-effect: none; -webkit-text-size-adjust: auto; -webkit-text-stroke-width: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px;"&gt;
&lt;div class="b_feature" style="line-height: 18px; font-family: tahoma; color: blue; font-size: 13px; font-weight: bold;"&gt;وقتی که امام راحل (ره) به دخترشان دیه دادند&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;وقتی شنیدم که آقای خامنه&amp;zwnj;ای انتخاب شده&amp;zwnj;اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گویی مرگ پدر را فرا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;موش کردم. معتقدم بهترین فرد، ایشان بودند و هستند. ان&amp;zwnj;شاءالله که عمر طولانی داشته باشند.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;ماهنامه پاسدار اسلام در شماره جدید خود ویژه&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ای درباره حضرت امام(ره) منتشر کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;img src="http://files.tabnak.com/pics/201106/201106021009261145.jpg" alt="http://files.tabnak.com/pics/201106/201106021009261145.jpg" hspace="8" vspace="8" width="250" height="150" align="left" /&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;در یکی از مطالب، خاطراتی خواندنی از خانم زهرا مصطفوی دختر بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی منتشر شده است که متن آن در ذیل می&amp;zwnj;آید:&lt;br /&gt;اشاره: آنچه در پی می&amp;zwnj;آید بخشی از خاطراتی است که در طول سالهای گذشته از خانم دکتر زهرا مصطفوی یادگار گرامی حضرت امام سلام&amp;zwnj;الله علیه شنیده&amp;zwnj;ام؛ خاطراتی که از ساده&amp;zwnj;ترین آنها مانند بازی با کودکان در خانه تا بزرگترین آنها همچون مسئله رهبری آینده، آموزنده و برای رهروان روح&amp;zwnj;الله بسی ارزشمند است...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;گردش به سمت گل&amp;zwnj;ها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="line-height: 19px;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;- امام نسبت به مسئله محرم و نامحرم و برخورد با نامحرم، بسیار مقید بودند. من حدوداً 11 سال داشتم و هنوز چادر چیت سر می&amp;zwnj;کردم. آقای اشراقی (داماد اول امام) ما را دعوت کرده بودند و من همراه ایشان به مهمانی رفتم. آقای اشراقی باغچه&amp;zwnj;ای داشتند که در وسط آن معبری بود و آنجا دو سه تا صندلی گذاشته بودند که در آنها امام و آقای اشراقی روی صندلی نشسته&amp;zwnj;اند. آن روز کسی در را باز کرد و خود آقای اشراقی به استقبال آمدند. ما به خاطر قضیه نامحرم بودن، جلوی شوهر خواهرها نمی&amp;zwnj;امدیم. من یکه خوردم و از امام پرسیدیم: &amp;laquo;سلام بکنم؟&amp;raquo; امام گفتند: &amp;laquo;واجب نیست&amp;raquo;. من چون خجالت می&amp;zwnj;کشیدم با آقای اشراقی روبه&amp;zwnj;رو بشوم و سلام نکنم، از مسیر خارج شدم و رفتم میان علف&amp;zwnj;ها و گیاهان باغچه و از آن معبر نرفتم تا با ایشان روبه&amp;zwnj;رو نشوم.&lt;br /&gt;الان هم منزل ما این&amp;zwnj;طوری است که مردها و زن&amp;zwnj;ها به خاطر مهمانی دور هم نمی&amp;zwnj;نشینند، مگر به خاطر مراسم و مسائل جدی شرعی. بعد از انقلاب خود من در تلویزیون، سمینارها، سخنرانی&amp;zwnj;ها و جلساتی که آقایان و خانم&amp;zwnj;ها حضور داشتند، حضور فعال داشتم و امام هرگز نگفتند نروید و این کار را انجام ندهید، ولی در همان دوران اگر شوهر خواهرم می&amp;zwnj;آمدند، این طور نبود که سفره زن&amp;zwnj;ها و مردها یکی باشد. رفت&amp;zwnj;وآمد بود اما مردها جدای از زنان در اتاق&amp;zwnj;های مختلف پذیرایی می&amp;zwnj;شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;سفره محرم و نامحرم جدا بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- تا آخرین لحظه زندگی امام،&amp;zwnj; همواره سفره محرم و نامحرم جدا بود. یک بار مادرم به امام گفته بودند: &amp;laquo;ما امشب منزل نفیسه خانم - دختر بزرگ آقای اشراقی - دعوت داریم&amp;raquo;. امام فکر کرده بودند که در منزل نفیسه خانم، همسرش و شوهر خواهرهایشان هستند و مرد و زن با هم هستند و به مادرم گفته بودند: &amp;laquo;این مجلس، مجلس حرام است. شما می&amp;zwnj;خواهید به مجلس حرام بروید؟&amp;raquo; مادرم گفته بودند: &amp;laquo;همه به من محرم هستند.&amp;raquo; امام گفته بودند: &amp;laquo;به دخترها که محرم نیستند.&amp;raquo; مادر گفته بودند من می&amp;zwnj;روم که به همه مردها محرم هستم (دامادها و احمد) امام در این مورد بسیار دقت می&amp;zwnj;کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;امام به خواهرم دیه دادند!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آنچه از دوران بچگی یادم هست، این است که من حدود 8 ساله بودم، خواهرم ده سال و خواهر بزرگترم (همسر آقای اشراقی) 12 سال داشت. ما با بچه&amp;zwnj;های منزل همسایه سمت چپ&amp;zwnj; خانه که منزل آقای کمالوند بود، عروسک&amp;zwnj;&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کردیم... گاهی هم گرگم به هوا بازی می&amp;zwnj;کردیم. امام به ما گفته بودند منزل آقای کمالوند نرویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایشان از علما و از دوستان امام بودند. این دوستی هم قصه جالبی دارد. به ما گفته بودند به آنجا نروید. هر وقت می&amp;zwnj;خواهید بازی کنید، دخترشان - که اسمش طاهره&amp;zwnj;خانم بود - بیاید پیش شما. پشت&amp;zwnj; بام&amp;zwnj;های منزل ما به یکدیگر راه داشت. ما همگی بچه بودیم، ولی آنها نوکر 14- 15 ساله&amp;zwnj;ای داشتند که به تازگی صدایش دورگه شده بود. به همین جهت آقا دستور داده بود شما نباید به منزل آنها بروید. وقتی آقا از مسجد سلماسی برمی&amp;zwnj;گشتند و به طرف منزل می&amp;zwnj;آمدند، از پشت کوچه صدای گرگم به هوای ما بچه&amp;zwnj;ها را شنیدند. وقتی به منزل آمدند، از کارگرمان - زیور - پرسیدند: &amp;laquo;بچه&amp;zwnj;ها کجا هستند؟&amp;raquo; او جواب داد: &amp;laquo;منزل آقای کمالوند.&amp;raquo; گفتند: &amp;laquo;برو بگو بیایند.&amp;raquo; ما خیلی ترسیدیم. برگشتیم به منزل و سه&amp;zwnj;تایی توی زیر زمین رفتیم، خطاب امام، بیشتر به خواهر بزرگترم بود که مکلف شده بود. امام یک چوب نازک خشک را برداشتند و محکم به لبه دیوار زیرزمین زدند و گفتند: &amp;laquo;من نگفتم نروید؟ چرا رفتید؟&amp;raquo; بسیار هم عصبانی بودند. چوب شکست و یک تکه&amp;zwnj;اش به پای خواهرم خورد. بلند شدیم و به اتاق رفتیم و من دیدم پای خواهرم کمی کبود شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب به آقا گفتم: &amp;laquo;خرده چوبی که به دیوار زدید و شکست، به پای صدیقه خورده و پایش کبود شده.&amp;raquo; امام پرسیدند: &amp;laquo;واقعا؟&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;بله.&amp;raquo; گفتند: &amp;laquo;برو بگو بیاید.&amp;raquo; صدیقه خانم آمد و امام پایش را دیدند و به او دیه دادند! من به خودم گفتم ای کاش پای من کبود شده بود! امام تا این حد روی مسائل شرعی دقت داشتند، در حالی که بچه&amp;zwnj;شان بود و عمداً هم نزده بودند. با همه انس و توجه و محبتی که امام داشتند، ما از ایشان خیلی حساب می&amp;zwnj;بردیم. البته حق با ایشان بود من خیلی شلوغ بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;آغوش مهربان آقا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;- شاید اولین خاطره&amp;zwnj;ای که از دوران کودکی به یادم مانده، به خاطر لذتی که از حضور امام می&amp;zwnj;بردم. این است که امام شب&amp;zwnj;ها زیر کرسی می&amp;zwnj;نشستند و من که یک دختر چهار پنج ساله بودم، می&amp;zwnj;رفتم زیر کسی و سرم را از زیر بغل ایشان بیرون می&amp;zwnj;آوردم و چون بچه شیطانی هم بودم، خیلی وول می&amp;zwnj;خوردم، ولی ایشان دلشان نمی&amp;zwnj;آمد به من بگویند برو؛ فقط نگهم می&amp;zwnj;داشتند که خیلی شلوغ نکنم. گاهی هم دستی به سر و صورتم می&amp;zwnj;کشیدند. من چون خیلی از این کار لذت می&amp;zwnj;بردم که در آغوش پدر باشم، نمی&amp;zwnj;رفتم. ایشان هم نمی&amp;zwnj;گفتند برو، ولی دست و پایم را می&amp;zwnj;گرفتند که خیلی شلوغ نکنم. خیلی با خوشرویی و محبت با من رفتار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کردند ومن از این کارشان خیلی لذت می&amp;zwnj;بردم؛ لذا اولین خاطره&amp;zwnj;ای که از دوران بچگی یادم می&amp;zwnj;آید این است که شب&amp;zwnj;ها دور کرسی می&amp;zwnj;نشستیم و بسیاری از اوقات من شام خوردم را هم همان&amp;zwnj;جا و همراه امام می&amp;zwnj;خوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;برنامه ثابت امام برای بازی با کودکان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- بیش از آنکه تصور کنید حضرت امام اهل محبت بودند. بچه بودم و یک روز در حیاط نشسته بودیم، به من گفتند: &amp;laquo;اگر توانستی این مداد را با دست راستت به دیوار بزنی، من به تو جایزه می&amp;zwnj;دهم.&amp;raquo; من گفتم: &amp;laquo;اینکه کاری ندارد.&amp;raquo; گفتند: &amp;laquo;بینداز.&amp;raquo; من هم مداد را دادم به دست راستم و پرت کردم به طرف دیوار و بعد گفتم: &amp;laquo;جایزه&amp;zwnj;ام را بدهید.&amp;raquo; امام گفتند: &amp;laquo;با دستت پرت نکردی.&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;چرا! با دستم پرت کردم.&amp;raquo; گفتند: &amp;laquo;نخیر! دستت هنوز به بدنت هست!&amp;raquo; من تازه متوجه شدم که دارند با من شوخی می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امام برای بازی با ما وقت خاصی داشتند. صبح&amp;zwnj;ها در منزل تدریس می&amp;zwnj;کردند و طلاب می&amp;zwnj;آمدند. نیم&amp;zwnj;ساعت به اذان ظهر مانده، طلاب می&amp;zwnj;رفتند و امام می&amp;zwnj;آمدند به حیاط و یک ربع با ما بازی می&amp;zwnj;کردند. ما هم می&amp;zwnj;دانستیم و از قبل جمع می&amp;zwnj;شدیم. ما معمولاً از گِل باغچه تیله درست می&amp;zwnj;کردیم و می&amp;zwnj;گذاشتیم خشک می&amp;zwnj;شدند، بعد با آنها تیله&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کردیم و هرکس می&amp;zwnj;توانست تیله بیشتری را بزند، برنده بود. البته بازی&amp;zwnj;های گوناگونی از جمله گرگم&amp;zwnj; به هوا بازی می&amp;zwnj;کردیم. ایشان می&amp;zwnj;نشستند و یک نفرمان سرش را در دامن ایشان می&amp;zwnj;گذاشت و بعد همه می&amp;zwnj;رفتند و قایم می&amp;zwnj;شدند، بعد آن فرد بلند می&amp;zwnj;شد و دنبالمان می&amp;zwnj;گشت. امام به ضعیفترها کمک هم می&amp;zwnj;کردند. من از همه شلوغ&amp;zwnj;تر بودم و یکی از خواهرهایم (خانم آقای اشراقی) با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود، آرامتر و مظلومتر بود و زبر و زرنگی مرا نداشت. گاهی اوقات می&amp;zwnj;رفتم بالای درخت کاجی که در منزلمان بود و آنجا قایم می&amp;zwnj;شدم. کسی سرش را بلند نمی&amp;zwnj;کرد به آنجا نگاه کند. امام می&amp;zwnj;دانستند که بچه&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;توانند مرا پیدا کنند و با سرشان اشاره می&amp;zwnj;کردند، یعنی آنجا را نگاه کن و جای مرا لو می&amp;zwnj;دادند. گاهی اوقات هم زیر عبایشان قایم می&amp;zwnj;شدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امام عصرها هم برای تدریس به مسجد سلماسی قم در کوچه آقازاده می&amp;zwnj;رفتند و تقریباً نیم&amp;zwnj;ساعت به اذان مغرب که آفتاب هنوز بالای دیوار بود، به منزل برمی&amp;zwnj;گشتند و ما منتظرشان بودیم. می&amp;zwnj;آمدند و یک ربع با ما بازی می&amp;zwnj;کردند و بعد سراغ کارهای خودشان می&amp;zwnj;رفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امام سر شب شام می&amp;zwnj;خوردند، به قولی سه از غروب رفته، گاهی قبل و گاهی بعد از شام می&amp;zwnj;آمدند و با ما بازی می&amp;zwnj;کردند. اوایل کودکی بازی بود و بعد به تدریج تبدیل به کتاب خواندن شد. من در 13-14 سالگی خیلی اهل مطالعه بودم و کتاب&amp;zwnj;های رمان و تاریخی را غالباً بلند می&amp;zwnj;خواندم و بقیه گوش می&amp;zwnj;دادند. بزرگتر که شدیم، امام معما و چیستان یا مسئله&amp;zwnj;ای مطرح می&amp;zwnj;کردند و ما سعی می&amp;zwnj;کردیم پاسخ آنها را پیدا کنیم. گاهی اوقات هم نمی&amp;zwnj;توانستیم جواب بدهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;دفاع امام از کوچک&amp;zwnj;ترها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- یادم هست 10 -11 ساله بودم و حاج&amp;zwnj;آقا مصطفی شاید 21-22 ساله بود. به من گفت: &amp;laquo;یک لیوان آب به من بده.&amp;raquo; امام نشسته بودند. من شانه&amp;zwnj;هایم را بالا انداختم و گفتم: &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;خواهم&amp;raquo;. حاج&amp;zwnj;آقا مصطفی ناراحت شد و آمد طرف من که مرا دعوا کند. امام به من اشاره کردند که فرار کن. داداش دید و گفت: شما این جور می&amp;zwnj;کنید که گوش به حرف نمی&amp;zwnj;دهد.&amp;raquo; آقا گفتند: &amp;laquo;اگر گوش به حرفت بدهد، امروز می&amp;zwnj;گویی یک لیوان آب بده، پس فردا می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گویی کفش&amp;zwnj;هایم را جلوی پایم جفت کن!&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;مصطفی بر فراز گلدسته!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- همراه خانم (مادرشان) در صحن حضرت معصومه سلام &amp;zwnj;الله علیها بودم. حدود 8 - 9 سال داشتم و داداش 18- 19 ساله بودند. خانم سرشان را بلند کردند و توجه کردند که یک نفر روی مناره کله معلق ایستاده است. اولین حرفی که خانم زدند این بود که گفتند: &amp;laquo;خوش به حالش!&amp;raquo; خانم خیلی شاداب و دلشاد بودند. همه نگران شدند، ولی خانم گفتند: &amp;laquo;فکر می&amp;zwnj;کنم مصطفی باشد. غیر از مصطفی کسی جرأت نمی&amp;zwnj;کند آن بالا برود و معلق بزند!&amp;raquo; جالب این است که خانم&amp;zwnj; نگران نشدند و اصلاً اهل این&amp;zwnj;جور نگرانی&amp;zwnj;ها نبودند. بقیه خیلی نگران شدند، ولی ایشان ابداً.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;امام به من گفتند: کودتاچی!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ما اغلب برای ناهار آبگوشت داشتیم، چون امام آبگوشت دوست داشتند، ولی من اصلاً آبگوشت دوست ندارم و در منزل همسرم هم جز چندباری که نوه&amp;zwnj;هایم آمدند و خواستند برایشان درست کنم، آبگوشت درست نکرده&amp;zwnj;ام. یک بار که حدوداً 9 - 8 ساله بودم در فصل تابستان بود و امام وضو گرفته بودند و داشتند از پله بالا می&amp;zwnj;آمدند و من ظرف گوشت کوبیده دستم بود. چشمم که به آقا افتاد، بشقاب را به طرف دیوار پرت کردم و گفتم: &amp;laquo;کی گفته هر کس بزرگتر است،&amp;zwnj; باید حرف، حرف او باشد؟ شما چون بزرگترید و آبگوشت دوست دارید، من هم باید آبگوشت بخورم؟&amp;raquo; ایشان آمدند بالا و به خانم گفتند: &amp;laquo;بچه&amp;zwnj;ها را بنشانید و از آنها بپرسید چه غذایی دوست دارند و هر روز مطابق میل یکی از آنها غذا بپزید&amp;raquo;. البته به من لقب &amp;laquo;کودتاچی&amp;raquo; دادند و گفتند تو کودتا کردی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;خواهش امام از من: به چین نرو!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;- چند سال قبل از فوت امام مرا به چین دعوت کردند که بروم آنجا و صحبت کنم. سر سفره بودیم و ایشان به خاطر قلبشان به دستور دکتر پشت میز کوچکی می&amp;zwnj;نشستند و غذا می&amp;zwnj;خوردند. من خیلی عادی و معمولی گفتم: &amp;laquo;من هفته دیگر به چین می&amp;zwnj;روم. مرا دعوت کرده&amp;zwnj;اند.&amp;raquo; حرف&amp;zwnj;های دیگری زده شد و گذشت. چند دقیقه بعد، امام به من گفتند: &amp;laquo;فهیمه (مرا در منزل فهیمه صدا می&amp;zwnj;زنند) بیا!&amp;raquo; بعد گفتند: &amp;laquo;سرت را بیاور پایین.&amp;raquo; من کنار ایشان ایستاده بودم. گوشم را نزدیک دهانشان بردم. امام گفتند: &amp;laquo;می&amp;zwnj;خواهم از تو خواهش کنم به چین نروی.&amp;raquo; من مکثی کردم و گفتم: &amp;laquo;چشم&amp;raquo;، ولی حقیقتش این است که کمی به من برخورد که چرا ایشان همان وقت به طور عادی این مطالب را نگفتند. مثلاً نگفتند مصحلت نیست و نرو و چرا این&amp;zwnj;جور گفتند. وقتی غذا خوردن تمام شد و ایشان خواستند به اطاقشان بروند، من همراهشان رفتم و گفتم: &amp;laquo;می&amp;zwnj;خواهم از شما گله کنم.&amp;raquo; پرسیدند: &amp;laquo;چرا؟&amp;raquo; جواب دادم: &amp;laquo;شما فکر می&amp;zwnj;کنید اگر مرا منع کنید گوش نمی&amp;zwnj;کنم؟ همان&amp;zwnj;جا به من می&amp;zwnj;گفتید نرو، مصحلت نیست. من هم قبول می&amp;zwnj;کردم. لازم نبود مرا صدا بزنید و درِ گوشم بگویید.&amp;raquo; گفتند: &amp;laquo;آدم وقتی می&amp;zwnj;خواهد چیزی را به کسی بگوید، باید به کف پای او بگوید؟ باید درِ گوشش بگوید!&amp;raquo; فهمیدم می&amp;zwnj;خواهند از در شوخی درآیند. گفتم: &amp;laquo;هم من می&amp;zwnj;دانم منظورم چیست، هم شما می&amp;zwnj;دانید!&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;دقت و مراعات ظریف&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="line-height: 19px;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;- نکته دیگری که یادم آمد از دوره&amp;zwnj;ای است که امام کسالت داشتند. حدود ده روز قبل از رحلتشان بود. امام بیمار بودند و باید در بیمارستان بستری می&amp;zwnj;شدند. امتحان جامع دکترا هم داشتم. امام هم قرار بود فردای آن روز به بیمارستان بروند. من وقتی وارد منزل شدم، ایشان داشتند با مادرم شام می&amp;zwnj;خوردند. شنیدم که گفتند: &amp;laquo;به فهیم نگویید.&amp;raquo; من همان&amp;zwnj;جا متوجه شدم که ایشان می&amp;zwnj;خواهند به بیمارستان بروند، منتها ایشان به دیگران توصیه می&amp;zwnj;کردند به من نگویند که حواسم برای امتحان پرت نشود. من به روی خودم نیاوردم که می&amp;zwnj;دانم. آمدم و نشستم و صحبت کردیم و شب به منزل برگشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح فردا دلم نیامد که نروم و امام(ره) را نبینم. از آن طرف هم از بیمارستان گفته بودند جواب آزمایش حاضر نیست و باید فردا برای عمل بیایید. من این را نمی&amp;zwnj;دانستم. وقتی آمدم و وارد اتاق شدم، فکر کردم امام را می&amp;zwnj;خواهند به بیمارستان ببرند. به روی خودم هم نمی&amp;zwnj;آوردم که می&amp;zwnj;دانم. به محض اینکه وارد شدم، امام دستشان را باز کردند و گفتند: &amp;laquo;خیالت راحت&amp;zwnj;! قرار نیست به بیمارستان بروم.&amp;raquo; پرسیدم: &amp;laquo;جدی می&amp;zwnj;گویید؟&amp;raquo; یادم نیست عین جمله&amp;zwnj;شان چه بود، اما آن را جوری ادا کردند که من باور کردم که قرار نیست اصلاً به بیمارستان بروند و با کمال آرامش رفتم و امتحانم را دادم و برگشتم و تازه فهمیدم که قرار است فردای آن روز بروند. این&amp;zwnj;قدر دقیق بودند که من از نظر روحی لطمه نخورم و امتحانم خراب نشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;بیشترین ناراحتی امام از آقای منتظری و ماجرای قطعنامه بود&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- من اصلاً در مورد قضیه آقای منتظری ناراحت نشدم و فکر می&amp;zwnj;کردم حق همین است که امام ایشان را کنار بگذارند، چون دیده بودم که امام چقدر از دست ایشان اذیت شدند. رنج امام حد و اندازه نداشت. باورشان نمی&amp;zwnj;شد کسی که آن&amp;zwnj;قدر مبارز و متدین بوده، این&amp;zwnj;طور تحت تأثیر قرار بگیرد. فوق&amp;zwnj;العاده زیاد هم تلاش کردند تا ایشان را از بعضی ارتباطات و کارها منع کنند. امام کمتر مسائل بیرون را در اندرون نقل می&amp;zwnj;کردند، ولی در ارتباط با ایشان از بس منقلب و ناراحت بودند، می&amp;zwnj;آمدند و می&amp;zwnj;گفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در طول زندگی امام، دو بار ناراحتی فوق&amp;zwnj;العاده زیاد ایشان را دیدم. یک بار همین قضیه آقای منتظری بود که امام خیلی اذیت شدند، یکی هم قبول قطعنامه. من تهران نبودم و از تلویزیون خبر برکناری آقای منتظری را شنیدم. خوشحال شدم و فکر می&amp;zwnj;کردم حق همین بود و ایشان نباید جانشین امام باشند. خدا شاهد است همان روز اول بعد از رحلت امام با آن همه ناراحتی از آن مصیبت بزرگ، وقتی شنیدم که آقای خامنه&amp;zwnj;ای انتخاب شده&amp;zwnj;اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گویی مرگ پدر را فراموش کردم. حتی کسی به من گفت: &amp;laquo;خوشحالی می&amp;zwnj;کنی که جای پدرت جانشین انتخاب شد؟&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;این حرف چیست؟ بالاخره هر کسی رفتنی است، ولی شخص بسیار خوبی جای ایشان آمد&amp;raquo;. تا الان هم معتقدم بهترین فرد، ایشان بودند و هستند. ان&amp;zwnj;شاءالله که عمر طولانی داشته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #990033;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;نظر امام درباره رهبری آیت&amp;zwnj;الله خامنه&amp;zwnj;ای&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="line-height: 19px;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;- به خاطرم هست، 3-4 روز بعد از جریان آقای منتظری که ایشان از قائم مقامی کنار رفتند، پیش امام نشستم و گفتم: &amp;laquo;اگرچه زشت است که من این حرف را بزنم، اما بالاخره آدمیزاد از این دنیا می&amp;zwnj;رود و من به نظرم می&amp;zwnj;رسد فردی را نداریم که جانشین شما باشد. آیا بهتر نیست که شورایی باشد؟&amp;raquo; تا این حرف را زدم، گفتند: &amp;laquo;چرا نداریم؟&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;به نظر می&amp;zwnj;آید چنین فردی نیست.&amp;raquo; گفتند: &amp;laquo;چرا، آقای خامنه&amp;zwnj;ای.&amp;raquo;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صرف&amp;zwnj;نظر از سخن امام، من واقعاً و قلباً به رهبر معظم انقلاب اعتقاد دارم. خدا شاهد است که این اعتقاد قلبی من است که الان بهترین فرد را داریم و چه انتخاب خوبی بود. هیچ&amp;zwnj;کس نمی&amp;zwnj;توانست این طور محکم در برابر آمریکا و دشمنان بایستد و از ملت دفاع کند. گاهی اوقات وقتی ایشان مطلبی را می&amp;zwnj;گویند، خیلی یاد امام می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;بینم گویا همان گفته&amp;zwnj;هاست. من بسیار به ایشان اعتقاد دارم و لذا هرچه بگویند اطاعت می&amp;zwnj;کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من معتقدم که در رأس یک کشور اسلامی قطعاً باید ولی فقیه باشد و فقط ولی فقیه است که می&amp;zwnj;تواند به معنای حقیقی، کشور را حفظ کند؛ انتخابی هم که مردم به صورت مستقیم یا غیر مستقیم می&amp;zwnj;کنند، انتخاب درستی است. مردم تشخیص درستی دارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/151</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=7020084</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-7020084</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Jun 2011 12:20:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به نقل از وبلاگ نیوز</title>
      <description>&lt;p&gt;
&lt;p&gt;۱- از چندی پیش در شبکه های اجتماعی و برخی وبلاگ ها شاهد نوشته های تمسخر آمیز و لطیفه هایی با موضوعیت ائمه اطهار بودیم و اینقدر چیزی نگفتیم تا به تازگی جماعتی از ایشان، پرده دری و بی اخلاقی را به نهایت رسانده و به صورت همه جانبه اقدام به توهین به دهمین امام بزرگوار شیعیان حضرت امام علی النقی علیه السلام نموده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این راستا چندین گروه در فیس بوک تاسیس و مشغول فعالیت هستند که خواندن یک نوشته در آنها یا مشاهده تصاویر بی شرمانه و گستاخانه به اشتراک گذاشته شده، کافی است تا دل هر مسلمان غیرت مندی را به درد آورد. آری جماعتی که خود را روشنفکر و متمدن می دانند، در فضای وب خوب خود را نشان داده اند و کمترین اصول اخلاقی را رعایت ننموده و خواهان شکستن حریم ها و خط قرمزها یکی پس از دیگری هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲- مسخره کردن نام امام جواد(ع)، تمسخر لغت غضنفر (یکی از القاب امیرالمومنین) و .. پیش از این متاسفانه وجود داشته است. سابقه این توهین ها و بی اخلاقی ها از سوی برخی کاربران معروف در شبکه های اجتماعی نیز قبلا وجود داشته و معلوم نیست اینگونه اقدامات تا کی ادامه خواهد داشت و مسلمانان قرار است تا کی این بی شرمی ها و حرمت شکنی ها را تحمل نماید و اقدام مناسبی انجام ندهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیره و روش امام خمینی در رابطه با شخصی مثل سلمان رشدی و حکم ایشان ما را بر آن می دارد که در مقابل این جریان از حداکثر توان خود استفاده کنیم و با توجیهاتی نظیر اینکه فضای وب قابل پیگیری نیست و کاربران آن هویت واقعی ندارند، بر کم کاری خود سرپوش نگذاریم. حداقل کاری که از دست ما برمی آید نشان دادن اعتراض و مخالفت مان با این پدیده شوم است. باید چشم باز کرد و دید که این افراد در مقابل از هیچ تلاشی برای توهین به مقدسات ما فروگذار نکرده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳- ما شرم داریم از اینکه مطالب منتشر شده توسط این افراد را بیان کنیم تا همگان در جریان این وقاحت ها قرار گیرند. اما شاید همین سکوت کردن های ما جرأت و جسارت را در طرف مقابل افزایش داده است. لذا پیشاپیش عذرخواهی می کنیم. به عنوان مثال تصویر نوشته ی یکی از این افراد را در&amp;nbsp;&lt;a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/05/bisharmi.jpg" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&amp;nbsp;ببینید. قضاوت با شما.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴- تنها یکی از گروه های ایجاد شده در سایت فیس بوک در این باره هم کنون حدود ۷۵۰ عضو دارد که در آن فعالیت می کنند و مطالب تمسخر آمیز منتشر می نمایند. از دستگاه اطلاعاتی و قضایی کشور می پرسیم آیا همه ی این ۷۵۰ نفر پروفایل های ناشناخته و غیر واقعی دارند؟! چیزی که ما در سایت فیس بوک می بینیم، افرادی با نام واقعی هستند که شهر محل زندگی، دانشگاه و بسیاری اطلاعات و عکس های واقعی از خود منتشر کرده اند و بسیاری از ایشان در داخل کشور هستند و قابل پیگیری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر- ما به عنوان اعضای کوچکی از فضای وبلاگ فارسی چند پیشنهاد داریم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الف- از همه وبلاگ نویسان مسلمان، متعهد و دلسوز دعوت می کنیم از این حرکت حمایت نموده و در مخالفت با این اقدام زشت مطلب بنویسند یا متن همین نوشته را بازنشر دهند. همچنین در شبکه های اجتماعی در مقابل این اقدامات ساکت ننشینند و در صدد پاسخ دادن برآیند تا عرصه برای یکه تازی اینان مهیا نشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ب- (حدودا سه هفته دیگر) سوم رجب برابر با ۱۶ خرداد امسال، روز شهادت مولای ما حضرت امام هادی (ع) است که درود خدا بر او باد. پیشنهاد می شود تا آن روز درباره زندگی، سیره، کلمات و احادیث آن حضرت در فضای وبلاگ فارسی به صورت جدی بیش از پیش مطلب نوشته شود و از این تهدید به عنوان فرصتی برای شناساندن ابعاد شخصیت والای آن بزرگوار استفاده گردد. همچنین دوستان از مطالب یکدیگر که در این باره نوشته شده به هر نحو ممکن حمایت نمایند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ج- از پلیس، دستگاه اطلاعاتی و قضایی و هر ارگان و نهاد مربوطه در کشور می خواهیم با مسببان این پدیده شوم و منتشر کنندگان آن در سایت ها، وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی برخورد جدی نموده و به مسدود کردن وبلاگ ها و یا فیلتر نمودن آنها بسنده نکنند. بدیهی است اقدامات موثر در این زمینه می تواند از هرگونه فعالیت های مشابه بعدی پیشگیری نماید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتهای پیام/.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt;محمدرضا موذن&amp;zwnj;زاده؛ وبلاگ&amp;nbsp;&lt;a href="http://azjensekhoda.com/?p=790" target="_blank"&gt;از جنس خدا&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/150</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=6868507</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-6868507</guid>
      <pubDate>Tue, 17 May 2011 08:50:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...</title>
      <description>&lt;p&gt;با سلام. پس از ٢٨ سال انتظار انشالله به لطف حضرت ثامن الحجج امام رضا(علیه السلام) عازم کربلا هستم و انشالله سلام امام الرئوف(علیه السلام) و شما بزرگواران را به محضر مبارک ائمه عتبات عالیات(علیهم السلام) خواهم رسوند. فردا صبح انشالله عازم هستیم . انشالءالله ببرندمان... که فرمود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گر می روی بی حاصلی... گر می برندت واصلی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انشالله زائر باشیم و اصل... که خیلی ها به کربلا رفتند و...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حلال بفرمائید و دعا که انشاءالله کشکولمان رو حسابی پر کنند... یا زهرای علی (علیهما السلام) ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/149</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=6414979</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-6414979</guid>
      <pubDate>Thu, 03 Mar 2011 15:52:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بصیرت!!‌  غیبت از نظر مقام معظم رهبری(حفظه الله)</title>
      <description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به مناسبت روز بصیرت!&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این ایام از بصیرت زیاد گفته می شه! این هم یک نکته&amp;nbsp; قابل توجه افراد با بصیرته. مخصوصا امثال ما که با سایت و رسانه و .. در ارتباطیم. فتامل!!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حضرت آیت الله خامنه ای در جلسه درس خارج فقه چند روز گذشته، ذیل بحث موارد استثنا از حکم حرمت غیبت، در پاسخ به سؤالی پیرامون صدق غیبت در مواردی چون نوشته، وبلاگ یا ضبط صوت و تصویر و انتقال آن، به نکات مهمی اشاره فرمودند. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; این بخش از بیانات معظم له به شرح ذیل است:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; این که اصلا این کار ]غیبت[ جایز است یا جایز نیست ولو به قصد اصلاح باشد، این را نمی شود به طور مطلق یک چنین چیزی را پابند شد؛ که ما بگوئیم ما چون می خواهیم در امر جامعه اصلاح کنیم، پس زیدی را، عمروی را یا یک جریانی را به طور مطلق مورد تهاجم قرار بدهیم، غیبت کنیم؛ حالا آن کسانی که این کارها را می کنند، خیلی اوقات به غیبت هم اکتفا نمی کنند؛ خب، ملاحظه می کنید دیگر. گاهی چیزهایی را می آورند که معلوم نیست حد غیبت (1) بر او صادق باشد؛ شاید مصداق تهمت است، مصداق افترا است، مصداق قول به غیر علم است. مصداق سب و شتم است؛ نمی شود این را گفت که اگر طرف قصد اصلاح دارد، پس بنابراین، این جایز است برای او، نه؛ موارد استثنا همان مواردی است که ]در کتب فقهی[ ذکر شده است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; منتها باید این موارد صدق کند، احراز بشود. این خیلی مهم است. واقعا یکی از چیزهایی که ما همه مان ]باید توجه کنیم[ به مردم هم باید بگوئیم، یاد بدهیم که توجه بکنند این است که: به صرف توهم این که حالا این کار مصلحت دارد، دستشان را، یا قلمشان را، یا وبلاگشان را آزاد نکنند که هرچه به دهنشان آمد، آن را بگویند؛ اینجور نیست، چون وسائل مدرن امروز همه مشمول همین حکم است. یعنی خواندن وبلاگ هم مثل خواندن کاغذ است، کتاب است، نامه است، مثل شنیدن حرف است. استماع غیبت شامل همه اینها می شود؛ یعنی ملاک استماع در اینها وجود دارد مسلما. شنیدن به گوش خصوصیتی ندارد، خواندن تو نامه هم عین همان است که ما در بحث استماع این را تاکید کردیم و عرض کردیم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خب، دوربین هم همین جور است. فرض کنید که اگر چنانچه انسان یک خطایی را از کسی دید، این را رفت با دوربین ثبت کرد، بعد آمد یک جایی نشان داد؛ این هم همان است دیگر، چه فرقی می کند؟ یعنی بایستی واقعا به اینها توجه کرد. محیط را باید محیط اخلاقی کرد. ما اگر بخواهیم جامعه را اصلاح بکنیم، این اصلاح فقط به این نیست که انسان از افراد غیبت بکند. راههای دیگری هم وجود دارد. حالا من غیبت را عرض می کنم. فضلا (2) از تهمت و افترا و اینها.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بنده یک وقتی به یک مناسبتی در یک صحبت عمومی عرض کردم به مردم که قرآن کریم می فرماید: &amp;laquo;لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیرا&amp;raquo;؛ (3) یعنی وقتی افک (4) را شنیدید چرا به همدیگر حسن ظن نداشتید؟ یعنی از اول رد کنید افک را. ]اگر[ آمدند به یک نفری تهمت زدند، یک چیزی را گفتند- حالا یا با عنوان تهمت یا به عنوان غیبت- چرا قبول می کنید؟ ببینید این کلمه لولای تحذیریه در قرآن و در کلام عرب خیلی معنای وسیعی دارد، فقط معنایش &amp;laquo;چرا&amp;raquo; نیست، که ما بگوئیم چرا این کار را نکردی. چرای با تاکید است. یعنی آه، وای، چرا؛ معنای &amp;laquo;لولا&amp;raquo; این است؛ تحذیریه است. }چرا{ &amp;laquo;لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم ]خیرا[&amp;raquo;؛ یعنی چرا به هم ظن نیک ندارید، چرا به هم حسن ظن ندارید. تا فورا کسی آمد، شما بگوئید بله، احتمال درستی اش هم اگر بود، آدم به صورت یقین آن را بداند و نقل بکند. این درست نیست، این ممنوع است. این چیزی که امروز مورد ابتلاست در جامعه ما، از همان چیزهایی است که بایست از همین ادله غیبت بفهمیم که درست نیست؛ این وضعی که وجود دارد درست نیست. البته انتقاد منطقی، گفتن حرف صحیح این قدر حرفهای آشکار وجود دارد که انسان اگر ذکر آنها را بکند، اصلا هم غیبت نیست، و می تواند انسان نقد بکند. بله مسلم است، امروز یک جریان صحیح و حقی در جامعه ما وجود دارد، جریانهای باطلی هم وجود دارد که به انواع و اقسام طرق می خواهند جامعه را خراب کنند، انقلاب را منحرف کنند؛ در این شکی نیست. آدمهایی هم در راس این جریانات هستند. چه لزومی دارد که انسان به این آدمها تهمت بزند. چه لزومی دارد که غیبت اینها را بکند. حرف آشکار اینقدر دارند؛ همان حرفهای آشکار را بیان بکنند، تبیین بکنند، توضیح بدهند، مطلب روشن خواهد شد؛ هیچ نیازی به غیبت کردن نیست که آدم بگوید حالا ما برای اصلاح مثلا غیبت می کنیم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بنابراین به نظر من همین ادله ای که در باب غیبت خواندیم، این تمام المراد را به ما نشان می دهد؛ یعنی واقعا همانی که باید بفهمیم از شرع مقدس همین را انسان می فهمد و تشخیص می دهد. باید بر طبق همین هم عمل کرد.&lt;br /&gt; ــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt; 1) معنی غیبت، تعریف غیبت&lt;br /&gt; 2) تا چه رسد به&lt;br /&gt; 3) سوره نور، آیه 12&lt;br /&gt; 4) تهمت، افترا، نسبت ناروا&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/148</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=6049963</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-6049963</guid>
      <pubDate>Thu, 30 Dec 2010 20:07:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مگر علی(ع) به مردمی که حضرت  را بدرقه میکردند نفرمود" این کار شما نفعی ندارد"؟!</title>
      <description>&lt;p&gt;پس از طرح شبهه برخی رسانه ها که با اشاره به نهی امام علی(ع) از پیاده دویدن مردم انبار در کنار مرکب ایشان بیان شده بود، حجت الاسلام علیرضا پناهیان به این شبهه پاسخ داد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; پناهیان توضیح داد: در حکمت 37 نهج البلاغه آمده: &amp;laquo;و قد لقیه عند مسیره الی الشام دهاقین الانبار فترجلوا له و اشتدوا بین یدیه&amp;raquo; در مسیری که حضرت به سمت شام می پیمودند، گروهی از مردم شهر &amp;laquo;انبار&amp;raquo; حضرت را دیدند که شروع کردند پیاده به دنبال امام و در مقابل ایشان دویدن، حضرت ابتدا اعتراضی نکردند، فرمودند این چه کاری است که انجام می دهید؟ مگر حضرت نمی دانستند آنها چه کار می کنند؟ معلوم بود که به استقبال آمده اند.(پس به اصطلاح اهل حدیث، باید از روایت مفهوم گیری کرد)...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما منظور حضرت این بود که فلسفه کار شما چیست؟ آنها در جواب گفتند: &amp;laquo;خلق منا نعظم به امراءنا&amp;raquo; این عادت ماست، هر کسی رئیس شود ما این کار را برایش می کنیم. بعد از این که فلسفه این کار خود را بیان کردند، حضرت آنها را نهی کرده و فرمودند که این کار نفعی برای امرای شما ندارد. شما هم در دنیای خود ضرر می کنید و هم آخرتتان را خراب می کنید.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; پناهیان درباره این که آیا استقبال مردم می تواند صورت صحیحی نیزداشته باشد، گفت: اگر آن روز هم مردم شهر &amp;laquo;انبار&amp;raquo; به امیرالمومنین(ع) می گفتند: &amp;laquo;چون شما ولی الله و وصی پیامبر هستید، به شما احترا می گذاریم&amp;raquo; یقینا امیرالمومنین برخورد دیگری می کردند و مانع آنها نمی شدند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; همان طور که رسول خدا(ص) در زمان هجرت مانع استقبال مردم مدینه نشدند و حضرت رضا(ع) نیز استقبال کنندگان از خود در نیشابور را از این کار نهی نکرده و حدیثی به آنها هدیه کردند. در حالی که هر دوی این استقبال ها پرشورتر و پرجمعیت تر از آن استقبال مردم شهر انبار بود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; این کارشناس مسائل دینی خاطرنشان کرد: بنابراین نیت و انگیزه استقبال خیلی اهمیت دارد و تعیین کننده است. اصل استقبال اشکالی ندارد؛ مهم این است که فلسفه آن چه باشد. اگر فلسفه آن شاه پرستی باشد، باید ترک شود ولی اگر فلسفه آن خدایی باشد، نه تنها اشکالی ندارد، بلکه طبق روایات، یکی از اوصاف یاران امام زمان(ع) است. ما استقبال و بدرقه ای را خوب می دانیم که خودش قیام لله و تظاهرات ولایی است. وی در این رابطه به نکته مهمی در رفتار امام خمینی(ره) اشاره کرد و افزود: زمانی که امام(ره) در نجف یا قم تدریس می کردند، شاگردانشان را از این که برای ایشان صلوات بفرستند نهی می کردند و راضی نبودند شاگردان حتی احترامی در این حد برایشان قائل باشند. می گفتند صلوات را جای دیگری بفرستید. اما وقتی بعد از سال ها دوری از وطن بنا بود به ایران بازگردند، نه تنها از شکل گیری کمیته استقبال ممانعت نکردند، بلکه توصیه ها و هماهنگی هایی را هم با آن کمیته داشتند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; وی اضافه کرد: امامی که راضی نبودند سر درسشان کسی به احترام ایشان بلند شود و صلوات بفرستد، از برنامه ریزی برای استقبال میلیونی در تهران ممانعت نکردند. چون این استقبال، استقبال از شخص نبود؛ استقبال از شخصیت و جایگاه مقدس ولایت بود. بعد از انقلاب هم همین روش ادامه داشت. حضرت امام(ره) به ابراز ارادت مردم میدان می داد. چون این ابراز ارادت به شخص ایشان نبود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; این خطیب مشهور سپس الگوی رفتاری پیامبر اکرم در این زمینه را یادآور شد و گفت: وقتی مردم آب وضوی پیامبر را به عنوان تبرک می بردند، ایشان مانع نمی شدند. چرا به آنها نمی فرمودند: &amp;laquo;این چه کاری است که می کنید؟ خودتان را ذلیل نکنید!&amp;raquo; چون می دانستند مردم این کار را به خاطر خدا و با معرفت انجام می دهند. اگر مردم می گفتند: &amp;laquo;هر کسی رئیس ما باشد وقتی دست و صورتش را می شوید ما آب وضویش را جمع می کنیم&amp;raquo;، قطعا حضرت مانع می شدند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/147</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=5735097</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-5735097</guid>
      <pubDate>Tue, 26 Oct 2010 16:52:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>توصیه های مقام معظم رهبری به اطرافیان قبل از سفر به قم</title>
      <description>&lt;p style="line-height: 120%;" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;آنچه در پی می آید، سخنان معاون ارتباطات حوزوی دفتر  مقام معظم رهبری، حجت الاسلام والمسلمین مروی، در نشست طلاب مدرسه علمیه شهیدین قم  است که مرکز خبر حوزه آن را به مناسبت سفر رهبر معظم انقلاب تقدیم می&amp;zwnj;کند.بخشی از  این مطالب ذکر خاطرات حجت الاسلام مروی از رهبر انقلاب است و بخشی نیز به سفر ایشان  به استان قم مربوط است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;*حتما در اتاق صندلی باشد!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; در همین سفر قم، ایشان از همه برنامه های سفرشان مطلع بودند و در جریان کامل ملاقات  ها، دیدارها و ... قرار داشتند، اینکه با چه کسی، چه زمانی و در کجا ملاقات دارند،  حتی در بسیاری از جزئیات نظر می دهند و نظرشان هم اعمال می شود. به عنوان مثال،  ایشان افرادی که قادر به نشستن روی زمین نبودند را نام برده و تاکید داشتند حتما در  اتاق صندلی باشد، بعداً فرمودند عده ای هم روی پتو می نشینند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;*آقای مروی برای این جریان چه می کنید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; در دیدار روز پنجشنبه گذشته با آقا، ایشان تاکید کردند:&amp;laquo; در سفر قم به مسئولین  بگویید ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;حتماً، تبلیغات سفر غلو آمیز نباشد، تعریضی به علما، بزرگان و دیگران نباشد،  تعریف ها بی جا نباشد؛ من می خواهم با طلبه ها صحبت کنم و با روحانیون حرف دارم.  یکی از دغدغه های من در سفر به قم، که ذهن مرا مشغول کرده این است که مبادا این  آقایون(محافظان) زمانی که علما و بزرگان برای دیدار می آیند، چون آنها را نمی  شناسند به آنها بی احترامی کنند. من این دغدغه را دارم، آقای مروی برای این جریان  چه می کنید؟ برنامه ریزی کنید،تدبیر کنید، مبادا به کسی توهین یا بی احترامی شود،  باید احترام و عزت در دیدار ها حفظ شود&amp;raquo;.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;*آقای مروی، اینها آیت الله هستند!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; یادم نمی رود روزی لیستی به آقا دادم که در آن نام تعدادی از بزرگان درج بود و  نوشته بودم آقای فلانی و فلانی و... و از آنجایی که این دست نوشته داخلی بود و  رسانه ای هم نمی شد، توجهی نداشتم. ایشان زمانی که لیست را دیدند فرمودند:&amp;laquo; آقای  مروی اینها آیت الله هستند، شما لیستان را اصلاح کنید ،حتی اگر این یاداشت را پاره  می کنید و دور می ریزید، نباید این گونه بنویسید، عادت کنید عناوین افراد را درست  بنویسید&amp;raquo;.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;* این آقا اگر به من سیلی می زد، قابل تحمل تر بود!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; با آقا رفته بودیم کوه پیمایی،تعدادی از پاسداران با لباس شخصی جلوتر حرکت می  کردند، فردی از روبرو می آمد، یکی از پاسدارها مسیر او را عوض کرد و او را از مسیر  دیگری راهنمایی کرد، آقا که این صحنه را دیدند به آن پاسدار گفتند: چرا راهش را کج  کردید؟ پاسدار جواب داد: ببخشید، ایشان پاسخ دادند، &amp;laquo; این بخشیدن ها تا کی باید  ادامه داشته باشد و با ناراحتی فراوان گفتند: تا کی باید ببخشم حد یَقِف این بخشیدن  ها کجاست؟ اگر این آقا می آمد و یک سیلی به من می زد، برای من قابل تحمل تر بود تا  این که راهش را کج کردی&amp;raquo;.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;*تا آزاد نشود خوابم نمی برد!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; در یکی از سفر ها جوانی در میان جمعیت اهانت هایی کرد که پاسداران او را گرفتند و  بردند، شب آقا طبق برنامه برای استراحت رفتند، ولی چند لحظه بعد برگشتند و گفتند:&amp;laquo;  آن جوانی که پاسداران در میان جمعیت گرفتند چه شد؟ ببینید کیست. اگر گروهکی است و  با نظام مشکل دارد و پرونده دار است که هیچ، مامورین وظیفه خود را انجام دهند، ولی  اگر بخاطر من و بر هم زدن سخنرانی من او را گرفته و زندانی کرده اند، به پاسدارها  بگوید همین امشب آزادش کنند که تا آزاد نشود، خوابم نمی برد&amp;raquo;.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;*زندان کهریزک جای این تیپ آدمها نیست!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; معظم&amp;zwnj;له در ایام فتنه قبل از حادثه کهریزک تاکید کرده بودند، &amp;laquo; زندان کهریزک برای  قاچاقچیان، مواد مخدری ها و اراذل و اوباش است، مبادا کسانی که در اغتشاشات دستگیر  شدند را به آنجا ببرند، آنجا جای آنها نیست، تیپ این آدمها با کسانی که در کهریزک  هستند فرق می کند. اگر جا دارند در زندان های دیگر والا آنجا نبرند و آزادشان  کنند&amp;raquo;.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;strong&gt;*خوش و بش طلبگی در اوج اغتشاش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; تیرماه سال 78 ایامی که آشوب گران هر شب به خیابان ها می ریختند و شلوغ کردند، همان  شب ها تعدادی از طلاب حوزه علمیه قم آمده بودند تا با آقا دیدار کند، خودشان می  گفتند در این اوضاع و شرایط امکان ندارد ایشان ما را بپذیرد، ولی آقا 45 دقیقه با  آنها جلسه و خوش و بش طلبگی داشتند، انگار نه انگار که در برخی خیابان های اطراف  آشوب است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mohebefatemeh.persianblog.ir/post/146</link>
      <author>محب فاطمه(سلام الله علیها)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=7663&amp;postID=5717443</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7663.post-5717443</guid>
      <pubDate>Fri, 22 Oct 2010 12:06:25 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
